×××کلبه عشق×××

×××تقدیم به تنها بهانه زندگیم....

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نزیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود

و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیداشته ام دوست میدارم....

شنبه هشتم آذر 1393 0:25 قبل از ظهر لیدا| |

گلِ سرخِ عشقت
پر از خارهای دوری است

که بالهای پروانه ای ام را

میخراشد

اما عطر و طراوتش

مرهم زخم هایم میشود.....

شنبه هشتم آذر 1393 0:17 قبل از ظهر لیدا| |

عـشق بازی فقط تـوی رخـتخواب نــیست

عشـق بازی میتـونه دقـیقن اون لحظه ایی بـاشه که

یـه زن با دقـت آستـین ِ مرد رو تا مـیزنه که تا بالـای آرنــج بـیاد .....

و یـا وقتی مـرد مـوهای زن مـورد علاقشو با دستاش میفرسته پشت گوشش ...

و فـقط و فـقط یه نـگاه مـعامله مـیشه ....

که به هـمون نـگاه مـیشه جـون سـپرد تـا آخـر ِ عــمر...
 
 
جمعه چهارم مهر 1393 11:5 بعد از ظهر لیدا| |

بـــرای تصـــاحبت نمـی جنگـــم !

احاطــه ات نمی کنـــم تــا مــال مــن شـــوی!

بـا رقیـــبان نمی جنگـــم !

بـــه قـــول دکتــــر انوشـــه کــه می گفـــت :

عشـــق تملـــک نیـــست ، تعلــــق اســـت!

ولـــی اگـــر بیایــی و بمانـــی،

بـــرای بــا تـــو مانـــدن ، بــا دنیــــا می جنـــگم . . .
جمعه چهارم مهر 1393 11:1 بعد از ظهر لیدا| |

ﻗﺒﻞ ﺍﻭﻣﺪﻧﺶ ﺑﺮﺍﺵ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ
ﻋﻄﺮ ﺑﺰﻧﯽ
ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻮ ﺗﻨﺖ ﮐﻨﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﭙﺮﯼ ﺑﻐﻠﺶ
ﺑﻮﺳﺶ ﮐﻨﯽ
ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺑﻨﺪﺍﺯﯼ
ﻧﮕﺎﺕ ﮐﻨﻪ
ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻨﯽ
ﺑﮕﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ
ﺑﮕﯽ ﺁﻗﺎﯾﯽ ﺩﯾﻮﻭﻧﺘﻢ
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺖ ﺑﺨﻨﺪﻩ
ﺑﺎ ﻇﺮﺍﻓﺖ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺷﯿﻄﻮﻧﯽ ﮐﻨﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻠﻮ ﺁﯾﻨﻪ ﻭﺍﻣﯿﺴﺘﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﻓﯿﮕﻮﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﻋﻀﻠﻪ
ﺭﻭ ﻧﮕﺎ
ﺑﺨﻨﺪﯼ ﺑﮕﯽ ﻃــــــــــــﻮ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺟﻬﺎﻧﯽ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﯾﻨﻪ ﭼﺸﻤﮏ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﻭﺭﻭﺟﮏ ﻃــــــﻮ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﮕﻞ
ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﺑﯿﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ
ﺑﺰﻭﺭ ﺑﮕﯿﺮﺗﺖ
ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪﯾﻦ
ﯾﻬﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﯿﻦ
ﯾﻬﻮ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﻪ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ ﺑﮕﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﮕﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻧﺒﺎﺷﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺣﻤﻮﻡ ﻣﯿﺎﯼ ﻣﻮﻫﺎﺗﻮ ﺧﺸﮏ ﮐﻨﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﻩ ﺣﻤﻮﻡ ﺗﻮ ﺭﯾﺸﺸﻮ ﺑﺰﻧﯽ
ﺑﮕﻪ ﺍﺧﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻃـــــﻮ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺍ ﺑﺮﻭ ﻏﺬﺍﺗﻮ
ﺑﺴﻮﺯﻭﻥ
ﻟﺞ ﮐﻨﯽ
ﻧﺎﺯﺗﻮ ﺑﮑﺸﻪ !!!
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ :
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺳﺨﺘﯿﺎﺵ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﯽ ،
ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﮐﻪ  " آقا هادیمون " ﺑﺎﺷﻪ . . .
جمعه چهارم مهر 1393 10:52 بعد از ظهر لیدا| |

یــه دختـــر باس جـــوجـــو باشه...!

قــدش متوســط باشــه...!

ریزه میزه باشـه کـ تو بغـــلت جا شه...!

خـوووول و دیـوووونه باشــه جوری کـ بگی

خـدایامنواز دسـت ایــن نجات بده...!

لــوس و حســـود باشــه...!

با زور بگــه لواشــک میخـری یا کتــکه...؟؟!!

کلـــی عکــــس بگــیره...!

اگـه عاشــقت باشه هر دو دیــقه یه بار بــگه..!

گــاز بگــیره...! لــوس حـــرف بزنــه...!

رُژِ پــررنگ بزنه جــوری که دلت آب شه براش..!

رو مــخ بره...! کتــک بزنه...!

حـــرص دراره...! دعــوات بکنه...!

هم شیـــطون باشه هـم خــانوم...!

خنـــگ باشه و با خنــگ بازیاش بخندونتت...!ヅٍ
جمعه چهارم مهر 1393 10:47 بعد از ظهر لیدا| |

بی تـــــــــــــــــــو هیچ نمیخواهم....
نه آسمان!
نه زمین!
نه باران!
نه خیس شدن!
نه تازگی!
نه طراوت....
گرمای دستانت را به من بده،همه چیز را از من بگیر!!!
جمعه چهارم مهر 1393 10:22 بعد از ظهر لیدا| |

در تمام لحظه های دلتنگی ، دل عجیب بهانه ات را می گیرد.


نمی دانم چه کنم که دیگر یادت نکند.نمی دانم تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟


مدتهاست که دیگر عقل هم قادر به قانع کردن دل نیست...


این روزها بیشتر از همیشه به گوش دل ،قصه رفتن می خوانم


اما انگار هر چه بیشتر می گویم،او کمتر گوش می کند و بیشتر هوای تو را می کند.


دیگر نمیدانم چه کنم...؟


چگونه از بار این بغض کم کنم...؟


چه کنم که آنقدر در لحظه هایم جای تو خالی نباشد؟


ساده برایت بگویم :



" این روزها در جمع من و این بغض بی قرار ، جای تو خالیست... "

پنجشنبه سی ام مرداد 1393 11:6 بعد از ظهر لیدا| |

لبــــــهایم را بــه اســــارت لــــب هایت بـــبر ،


کـــــه مـــن چــــون آزادی مــــــطلق میشنــاسمش ،


و چــــــه خــــــوب مـــــزه ای می دهـد در آغوشت ،


اســــــارت آغـــــشته بــه طـــــعم آزادی ..!!!!!!!

سه شنبه هفتم مرداد 1393 10:13 قبل از ظهر لیدا| |

از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم !

تو بــآش !!!

هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است
...
سه شنبه هفتم مرداد 1393 10:6 قبل از ظهر لیدا| |

از تمامـ دنیا


یکـ صبحـ سرد


یکـ چایــ داغـ


و یکـ صبحـ بخیر تو


برایمـ کافیــــــ ستـ . . .

سه شنبه هفتم مرداد 1393 10:2 قبل از ظهر لیدا| |

لـــبـهایـت فـتوا می دهـند


بـه شـروع عـشقـبـازی


بـه تـکثـیر شیـرین یـک عشق رویایی


امـشب خـدا هم چـشم از ما بر نـخواهـد داشت...

دوشنبه ششم مرداد 1393 11:2 بعد از ظهر لیدا| |

میخواهمتــــــــــــــــــــ… .


ولــــی…


دوری…


خیلی خیلی دور


نه دستم به دستانـــــــت میرسد


نه چشمانم به نگاهتــــــــــــــــــ.......

دوشنبه ششم مرداد 1393 8:59 بعد از ظهر لیدا| |

یعنی وقتی که بارون می‌باره و با عشقت داری قدم می‌زنی

وقتی هوا برفیه و تو توی آغــوش اونی

وقتی منـــــتظرش هستی و اون به تو اس ام اس می‌زنه

وقتی دلــــــت براش تنــــگ میشه و اون بهت زنگ می‌زنه

وقتی هوای اونو کردی و قرار نیست به این زودی ببینیش اون بهت میگه:

                                   فردا میام ببینمـــت ….

چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 8:15 بعد از ظهر لیدا| |

 

دوباره میخوام بنویسم شاید بازم موقت ولی میخوام دوباره ثبت شه این خاطرات قشنگمون...

امروز ۲۵-۲-۹۳ در حالیکه عشقمون وارد چهارمین بهار از زندگیمون شده میخوام دوباره بنویسم از خودم از هادیم از عشق زیبامون .

روزی که این وبلاگو نوشتم ۶ ماه از رابطه من و هادی گذشته بود یه رابطه که هیچ کس فک نمیکرد به اینجا برسه ُ ولی رسید و به روزای بهتر و بهتر خواهد رسید.اون روزا با هم وعده کردیم بعد دو سال ازدواج کنیم اون روزا چقد فکر به این ۲ سال سخت بود ولی الان ۴ سال گذشته و فقط چند ماه به روز وصالمون مونده.

 

آرزوی مـــــــن این است

زیر سقف این دنیـــــــا

من بـرای تــــــو باشم

تو بـــرای مـــــــن تنهــا
...

 

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 10:30 بعد از ظهر لیدا| |

Design: ♀ali-hadis♂