عشق...
عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنمـ
با همه احساس خود را با تو قسمت می کنمـ
مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ایـ
در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنمـ
نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ایـ
من وجودم را هميشه فرش راهت می کنمـ
ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا
عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنمـ
بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ایـ
تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنمــ
همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتمـ
من صداقت را هميشه سرپناهت می کنمـ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۳۷ ب.ظ توسط لیدا
|
×××××××××××××××××××××