وقتي براي تو مينويسم .....
وقتی برای تو مینویسم،
همه جهان عاشقانه با من هم آوا میشود
همه گلها را میبینم که خیره، عشقبازی من را مینگرند،
حتی گل سرخ تنها در دورترین بیشه جهان و همه پرندگانی که بال گستردهاند
و سایه به سایه ابرها پرواز میکنند، چشمان تیز و نافذ خود را به من میدوزند
و هر کلمهای را که مینویسم با خود به آسمان میبرند.
وقتی برای تو مینویسم،
پروانه ها را میبینم که با ضربآهنگ کلمات من به رقص درمیآیند
و عاشقانه میچرخند و میگردند
و آهنگ و عطر خوش عشق می پراکنند.
وقتی برای تو مینویسم،
غرور کوهها افزون تر میگردد و گردن بر میافرازند و خود را به دل
آسمان میرسانند و در آغوش ابرها آرام میگیرند و امواج دریا را
می بینم که اشتیاق بیشتری پیدا میکنند تا تن خسته خود
را در دامن ساحل رها سازند و در آغوش ساحل آرام گیرند.
وقتی برای تو مینویسم،
نقاش طبیعت حتی در پاییز، نقش بهار میزند و رنگهایش تبلوری شاعرانه
مییابند و آسمان مهربان تر از همیشه به من مینگرد و بارانی نرم
بر من نثار میکند و ابر را میبینم که میخرامد و از شدت شوق فریاد
برمیآورد و آتش میگیرد و زمین را که سبز میشود و زیباترین روئیدنی
خود را هدیه مینماید.
وقتی برای تو مینویسم،
ماه را میبینم که با هر کلمه من از محاق خارج می شود و کامل تر و
درخشنده تر می شود تا آن گاه که چون قرصی کامل از نور، در آسمان
عشق، شادمانه چون کودکی بازیگوش جست و خیز میکند.
وقتی برای تو مینویسم،
رقص سوسن و نرگس و لاله در برابر نسیم کلمات عاشقانهام تماشایی
است و پیچش آنها بر بدن ظریف کلمات من دیدنی است تا واژههای
مرا معطر و خوشبو سازند و شایسته تقدیم به یار. و شبنم را
می بینم که بر حرف حرف واژهها مینشیند تا شاید تو، به او نظری نمایی.
وقتی برای تو مینویسم،
احساس میکنم که چقدر خوشبختم که تو را در زندگیام دارم و نوشتن
برای تو را عبادتی میدانم
چون خواندن کلام خدا یا مناجات با معبود و چقدر سبک و آسمانی میشوم
آن زمان که در اعماق ملکوتی عشق تو محو میشوم.

×××××××××××××××××××××